تبليغاتX
▌▌ خـاطـــــــرات ▌▌

▌▌ خـاطـــــــرات ▌▌

هنوز نمی دونم چرا و چرا و چرا این بلاگ رو ساختم...

چرا از این دامنه استفاده کردم؟

شاید بخاطر تمام اون خاطرات خوبی باشه از صدای تو دارم.

شاید بخاطر تمام خاطرات خوب یک سال گذشته باشه...

شاید من و تو به یک اندازه مسئول این اتفاق هستیم...

ولی من مطمئنم که تو بیشتر از من،در حق دوستت نامردی کردی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 18:34  توسط خاطره  | 

دو روز مانده به پايان جهان
 
تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است
 
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز
خط نخورده باقی بود
 
پريشان شد و آشفته و عصبانی
نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد،
 
داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت کرد
 
جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد
 
آسمان و زمين را به هم ريخت،خدا سکوت کرد
 
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،
 
كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد،
 
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت
 
عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال ازدست دادی،
تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن
 
لا به لاي هق هقش گفت:
"اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
 
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند،
گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را
در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"،
 
آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت:
"حالا برو و يک روز زندگی كن"
 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد كه در گودی دستانش می درخشيد،
اما می ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود،
می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد،
 
قدری ايستاد، بعد با خودش گفت:
"وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟
 
بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم"
 
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد،
 
زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد،
 
چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود،
 
می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ..
 
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد،
زمينی را مالك نشد،
مقامی را به دست نياورد،
اما ............... ......... ......
 
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد،
 
روی چمن خوابيد،
 
كفش دوزدكی را تماشا كرد،
 
سرش را بالا گرفت وابرها را ديد
 
و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد
 
و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد،
او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد،
 
لذت برد و سرشار شد و بخشيد،
 
عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
 
او در همان يك روز زندگی كرد
 
فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:
"امروز او درگذشت، کسی كه هزار سال زيست...
+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 18:32  توسط خاطره  |